So Where are you?

دسامبر 23, 2007

پس کجايي

سروش صحت؛هفته نامه اعتماد؛پنج شنبه ١٧ آبان ١٣٨٦

صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشيد الان برمي گردم» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمي دانست. پرسيدم «آدرسشو دارين؟» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.» به راننده گفتم «شايد يه مشکلي پيش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه ديگر نياد مي ميرم

The Game

دسامبر 23, 2007



جایی که همه چیز و همه کس را به بازی می گرفتند٬ من به گوشه ای نظاره گر ماجرا بودم …

نمی دانم شاید مرا به بازی نمی گرفتند

Invisible Cities

دسامبر 23, 2007

شهر های نامرئی

ایتالو کالوینو
ترجمه از خودم

گوبلای خان سالخورده و مارکوپولوی جوان – امپراتور تارتار و مسافر ونیزی -در باغی نشسته اند. گوبلای خان حس نموده بود که پایان امپراتوریش به زودی فرا می رسد .مارکوپولو حواس امپراتور را با داستان هایی از شهرهایی که در سفرهایش گرداگرد امپراتوری مشاهده کرده بود ٬معطوف می دارد :

شهرهاو یاد خاطرات٬ شهرها و آرزوها ٬شهرها و کهنگی ٬شهرها و آسمان ٬شهرهای دادوستد ٬شهرهای پنهان

به زودی کم کم مشخص شد که هریک از این مکان های خارق العاده در حقیقت مکان واحدی است


A Haunted House

دسامبر 23, 2007

خانه ی اشباح

نوشته : ویرجينيا وولف
ترجمه از خودم

هر ساعتی که از خواب بر می خواستی دری بود که بسته می شد.از اتاقی به اتاقی می رفتند٬ دست در دست ٬ از اینجا بالا می رفتند ٬ آنجا را می گشودند ٬ اطمينان خاطر می یافتند ٬ یک زوج شبح مانند
زن گفت :” اینجا گذاشتيمش ” و مرد می افزود : ” آه ٬ اما اسباب اینجا ” زن با خود زير لب می گفت : “در طبقه بالاست .” مرد نجوا می نمود : ” و درون باغ .” می گفتند : ” آرام” ” ممکن است بيدارشان نمائيم .”
ولی مسئله اين نبود که تو ما را بيدار کنی.آه ٬ خير .کسی ممکن است بگويد “آنها به دنبالش هستند ;آنها دارند پرده را می کشند .” و همچنان یک یا دو صفحه ای به خواندن ادامه دهد . کسی ممکن است مطمئن باشد که “حال آن را یافتند .” و قلم را در حاشیه کاغذ متوقف گرداند .کسی ممکن است پس از آن ٬ خسته از مطالعه ٬ برخيزد و برای خود بنگرد و جستجو کند ٬ خانه به تمامی خالی ٬ درها باز مانده ٬ تنها کبوتران چوبين با خرسندی می خروشند و همهمه ی ماشین خرمن کوب که صدایش از سمت مزرعه می آمد .
“برای چه چیزی به اینجا داخل شده ام ؟” “در جستجوی یافتن چه چیزی بوده ام ؟” دستانم خالی بود . “پس شايد در طبقه بالاست ؟” سيب ها در اتاق زير شيروانی بودند .و بار دیگر به پايین افتاد ٬ باغ آرام و ساکت به همان صورتی که تاکنون بود ٬ تنها کتاب بود که به درون چمن لغزيد .
ولی آنها آن را در اتاق پذیرايی یافته بودند .آن دیگری هم نمی توانست آنها را دیده باشد.پنجره ها سیب ها را منعکس می نمودند .رزها را منعکس می نمودند .تمامی برگ ها در شيشه سبز بودند .اگر به اتاق پذيرايی می رفتند ٬ سيب تنها به روی زردش می چرخيد .با اين حال ٬ لحظه ای بعد ٬اگر درها باز می بود ٬ بر کف اتاق پهن ٬ از دیوارها آویخته ٬ از سقف آویزان—چه ؟ دستانم خالی بود . رد سايه ی باسترکی بر فرش افتاده بود .از ژرف ترين چاه های سکوت کبوتر چوبين حباب صدايش را بیرون کشيد .
“امن ٬ امن ٬ امن و امانه ” نبض خانه به آرامی می تپيد .” گنج مدفون شد ٬ اتاق … “
نبض یکمرتبه متوقف گشت . آه ٬ آیا آن گنج دفن شده بود ؟
لحظه ای بعد نور محو شده بود .پس بيرون در باغ ؟ اما درختان برای پرتوی نور سرگردانی از خورشید تاریکی می ريستند . بسيار نرم ٬ بسيار لطيف ٬ پرتو نوری را که می جستم به آرامی در زير سطح ته نشین می شد ٬ هميشه درپس شيشه می سوخت .
شيشه مرگ بود . مرگ بين ما بود ٬ ابتدا به سراغ زن می آمد ٬ صدها سال پيش ٬ در حاليکه خانه را ترک می گفت ٬ تمامی پنجره ها را مهر و موم می نمود ٬ اتاق ها تاريک شده بودند .ترکش گفت ٬ زن را ترک گفت ٬ به شمال رفت ٬به شرق رفت ٬ ستارگانی را مشاهده می کرد که در آسمان جنوبی به خواب می رفتند . در جستجوی خانه ٬ آن را افتاده بر پای تپه ها ی پوشيده از چمن می یافت .
“امن ٬ امن ٬ امن و امانه ” نبض خانه شادمانه می تپید . ” گنج از آن توست. “
باد بر سراسر خيابان می خروشيد و غرش می نمود . درختان به این سو و آن سو خم می شدند و سر فرو می آوردند . پرتوهای ماه به شکلی ديوانه وار در باران ريخته و پاشیده می شوند . ولی نور چراغ مستقیم از پنجره فرو می افتاد . شمع استوار و خاموش می سوزد . در حاليکه در خانه سرگردان مانده پنجره ها را می گشاید ٬ نجوا می کند تا ما را بیدار نکند ٬ زوج شبح وار خوشی و لذت خودشان را می جويند .
زن می گوید :” ما اینجا خوابیده بودیم .” و مرد می افزايد ٬ “بوسه هاي بدون شمار” ٬ “در صبح بر خواستيم .” ٬ “نقره در میان درختان” “طبقه بالا” “در باغ” “وقتی تابستان فرا رسيد .” “در زمان بارش برف در زمستان—” درها در جايی بسيار دور بسته می شوند .به آرامی به مانند ضربان قلبی بر در می زنند . آنها نزدیک تر می آيند ٬ بر درگاه متوقف می شوند .باد فرومی ريزد .باران بر شيشه ها نقره به پایين سرازيرمی کند .چشمانمان تاريک شده٬حتی صدای قدمی نیز در پشت سرمان نمی شنويم . بانويی را نمی بينيم که ردای شبح وارش را بگستراند .”دستان مرد جلوی فانوسش را پوشانده است .”نگاه کن .” نفسی می کشد .”به نظر خواب می آيند .عشق بر فراز لب هايشان .”
فانوس نقره فامشان را در حالیکه دولا شده اند بر بالای سر ما حمل می نمايند ٬ برای مدتی طولانی می نگرند و ژرف .آنها برای زمان درازی متوقف می شوند .باد مستقيم به پيش می راند .شعله شمع اندکی خميده می شود .پرتو های وحشی و ديوانه ی ماه بر هردوی ديوار و کف اتاق می گذرند .٬ و ٬ تلاقی می کنند ٬ انحنای چهره ها را لکه دار می نمايند ٬ چهره هايی که در حال انديشيدنند . ٬ چهره هايی که افراد خوابی را می کاوند و شادی پنهانشان را می جويند .
“امن ٬ امن ٬ امن و امانه ” نبض خانه مغرورانه می تپد .”ساليان دراز …” مرد آهی می کشد .”دگر بار تو مرا يافتی .” زن زير لب می گويد :”اينجا ٬” . “خواب . در باغ در حال مطالعه .خندان ٬ غرق در سيب ها در اتاق زير شيروانی ٬ در اینجا ما گنجمان را بر جای گذاشتيم …” در حالی که خم شده ان ٬ نورشان پلک را از روی چشمانم به بالا می برد .
“امن ٬ امن ٬ امن و امانه “
نبض خانه ديوانه وار می تپد . در حاليکه بيدار شده ام ٬ می گریم
“آه ٬ آیا این است گنج مدفون شده ی شما ؟ نوری در دل