Vow
اکتبر 30, 2008
همیشه ی همیشه که نه !
بعضی وقتا میتونی بیای پیشم ، اما یادت باشه قبلش باید حتما از مامانت اجازه بگیری
تمام تلاششو اون روز کرد تا بالاخره تسلیم شدم . گفتم اگه مامانت اجازه داد باشه
من تا اون لحظه حس خاصی نداشتم ولی وقتی اصرار بی حدشو دیدم مغزم تندی دوید و پشت قلبم پنهون شد قلبم یه پیغام برا چشمم فرستاد و به گرمی نگاهش کردم ولی مغزم اونقدرام بی دستو پا نبود که هیچ کاری نکننه .
آره گفتم ، گفتم که اگه مامانت اجازه داد.
تمام بعد از ظهرو به این فکر می کردم که واسه چی چشماش وقتی شرطمو می گفتم یه جورایی بود .
من بی عقل نه اینکه مغز ترسوم خودشو قایم کرده بود یادم رفته بود که اون مامان نداره و با پدربزرگش زندگی می کنه .
بعد از ظهر که خوابیدم بعد چای و کلوچه با مامان ، یه زنگی مامان زد به خونشون . گوشی رو داد به من و
منم گفتم : بی قید ، بی شرط ، اگه مامانم اجازه داد قبوله . همینو بس .
گوشیو تندی گذاشتم . منو مامان به هم یه نگاهی کردیم .هر دو زدیم زیر خنده و بلند گفتیم
بی قید بی شرط بی مغز اضافه






