Outlandish – Aicha
ژانویه 31, 2009
All of ya’ll radios out there
This song goes out to you
Yeah, Aicha, for my sister, yo
Verse1
So sweet, so beautiful
Everyday like a queen on her throne
Don’t nobody knows how she feels
Aicha, Lady one day it’ll be real
She moves, she moves like a breeze
I swear I can’t get her out my dreams
To have her shining right here by my side
I’d sacrifice all the tears in my eyes
Chorus
Aicha Aicha – passing me by (there she goes again)
Aicha Aicha – my my my (is it really real man)
Aicha Aicha – smile for me now (i don’t know i don’t know)
Aicha Aicha – in my life
Verse2
She holds her child to her heart
Makes her feel like she is blessed from above
Falls asleep underneath her sweet tears
Her lullaby fades away with his fears(make it real)
1/2Chorus
Bridge
She needs somebody to lean on
Someone body, mind & soul
To take her hand, to take her world
And show her the time of her life, so true
Throw the pain away for good
No more contemplating boo
No more contemplating boo-o o
Verse3
Lord knows the way she feels
Everyday in his name she begins
To have her shining here by my side
I’d sacrifice all the tears in my eyes
Aicha Aicha – écoutez-moi (lets do this)
Chorus
( From : http://tinyurl.com/ck3oub )
نه بندی، نه دامی
ژانویه 24, 2009

مرد بازیگر آن قدر نقش کاراگاه و کاردینال و آدم های مهم را بازی کرده بود که واقعا در اواخر عمر فکر می کرد دیگر کسی شده است
پی نوشت: نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم؟
Lost in unaccustomed earth
ژانویه 19, 2009
بار ها گفته ام دستت را به من بده گم می شوی ولی تو مگر گوش می دادی
دستم را رها می کردی
می رفتی
به کجا ندارد
خاطرت نیست آخرین بار که رها کردی من و ما هر دو دلتنگ تو شدیم
ماندیم تا شاید هم ایشان بیایند
مگر اندوه دل بواسطه آمدن او برطرف شود
شما هم که شاهد بودبد
این بار دیگر هر چه نگاه کردم ندیدمش
آخر این بار
نمی دانم در کدام لحظه رهایم کرد
آیا کسی هست از شمایان، که گم شده ی بی نام و نشان مرا به مژدگانی زندگیم پیدا کند؟
پیشی
ژانویه 16, 2009

پیشی ما در فراسوی زمان به چه می نگرد که این مردمان نمی نگرند؟
شاخسارانی در انتهای جاده ی برفی
ژانویه 13, 2009

رسیدیم اخوان
یعنی این انتهاست
…
من دلم روشنه
…
روشن تر حتی
…
دیگه اون برق یه جوری نیست
…
من تنها نیستم حتی اگه فکر کنم هستم.
انتها چیه دیگه
می بینم
حالا میخوام که ببینم
چون دیگه نیستم
حتی اگه فکر کنم
فکر کنند
فکر کنی
که هستم
…
پیرمرد دوست دارم
…
دوست دارم
….
راستی پیرمرد امروز تهران برف اومدا
…
جایت خالی
!
شاخساران
ژانویه 10, 2009

یه جاده ی طولانیه
پر از برف
انتهاش رو هم {حداقل} من نمی بینم
این از اون نمی بینمایی هست که تلاشم بکنم بازم نمی خوام ببینم
…
من، ما، انسان شاید از ته راه می ترسه
می ترسه
اوناییم که نمی ترسن خودشونو زدن به اون راه
بازیه یا بازی نیست این زندگی بالاخره
میرم جلو
اخوان دستش تو دستامه
با اون سیبیلایی که تو برف سپید تر از همیشه اند
میگم ببین مهدی خان
ببین چه کج بار خامش باری داره می باره
اخوان آرومه
.
میخوام بغلش کنم
پیرمرده دوست داشتنی ایه
عطاالله هم با ماست
اونم با ما راه میاد
از مولوی میگه
از شمس میگه از نزار قبانی از غزه از خیلی چیزا
منو نمیشناسه ولی برام تعریف میکنه
از عمق انسان بودنم دوستش دارم نه به واسطه شناختنش در این دنیا
با هم راه میرویم
یعنی من باز هم تنهام؟!
؟
درختارو یک به یک میبینیم
لخت و عورند
میگم اینا سردشون نمیشه؟
عطالله میگه و میگه
اون صدای منو نمیشنوه
میگه و میگه
اخوان ولی آروم نگاهم میکنه
تو ذهنم میاد “حرف زدن ظاهری لزوما” ارتباط گرفتن نیست، کلمنتاین! “
جای پاها مون رو برفا، خودشونو پیدا می کنند، شکل می گیرند
بزرگ می شن
حتی شاید راه می رن
احساس پدری میکنم نسبت به جای پام
…
پیرمرد خسته است
به دوش می گیرمش
باز هم راه می روم
شاید این بار با کوله باری از تجربه
دم دمای غروبه
این عطاالله نزار قبانی رو ول نمی کنه
از ابراهیم گلستان هم میگه
میگم خانواده خوبن ؟
میگه شکر
…
اون دور دورا، نه کلبه ای هست نه انتهایی
با ابن حال، داریم میریم
سردمون هم نیست
چراش دیگه با خدا
Is that Alright
!؟
صدا می آد
….
دیگه خسته شدم
عطا الله تو زحمتشو بکش
شرمنده به خدا
شرمنده
…
اخوان آروم زیر لب زمزمه می کرد
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
به کجامان میکشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
…
دیگه نمی دیدیم جلومونو
بادبرفی که شروع شده بود شدت گرفته بود
ولی نمی ترسیدیم
عطالله بود من بودم و اخوان
سه تا مرد گنده
میرفتیم
…
با خود گفتم یه استراحتی کنیم زیر اون درخت
همون که به جاده نگاه میکنه
اون که دیگه برگی نداره
همون
…
نشستیم
برگشتم به جاده ی برفی نگاه کردم
تو ذهنم داشت یه چیزایی می آمد
…
پهندشت برف پوشی راه من بود
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست
…
به خواب رفتیم
نه دور بود
نه دیر
عطاالله آرام گرفته بود
خستگی
در جسممون بود
ولی چرا چشمامون برق می زد؟!
…
سه تایی آروم گفتیم
اول اخوان بعد من بعد عطاالله
برف می بارید، برف می بارید، برف می بارید
….
دیگه نه
دیگه نه نیستم
حس میکنم که نیستم
این رو اخوان و عطاالله زودتر از من شاید حس کرده بودند
…
راه بود و چاه
ماه بود و انسان
و عمری دراز
.
و
…
؟!
Scent of a mother
ژانویه 7, 2009

صبح بود که خوابید دیگه بیدارش نکردم گفتم بذار بخوابه فوقش تا ظهر میخوابه گشنش میشه،
میاد یه چرخی میزنه، یه اظهار گشنگی ای می کنه
میگه مامان!، حداقل صدام که میکنه.
تا ظهر این ور و اون ور رفتم و کارای خونه رو انجام دادم. حوالی 12 هم رفتم زیتون پرورده گرفتم که دوس داشت همیشه فکر میکردم بعد ازین که خدا اونو به من داد دیگه هیچی ازش نمی خوام .
آروم آروم لباسارو از تو هال جمع کردم، گفتم نکنه بیدار شه. رفتم سر غذا یه کم چشیدم و بعد دستامو شستمو نشستم پشت میز
حالا مگه نوشتنم میومد
میترسیدم
می ترسیدم
می ترسیدم؟
نه اسمش ترس نبود استادمون میگفت بهش بگین بی حوصلگی نبوغ
استادمون پیر بود و سپید موی، با همه دوست و شاد و شنگول
یادش بخیر دوران دانشجویی اینور اونور، کویر، دشت، جنگل
اصلن خود خود ناصرخسرو بودم ها ، روز و شب هم مامان شاکی
“کی گفته دختر اینجوری این وقت شب این موقع روز با این ریخت با اون شکل….”
می گفت و می گفت و وقتی تموم میشد پا می شدم پیشونیشو میبوسیدم، یه مامان گلمی چیزی هم می گفتم
اخماش باز میشد یه پدر سوخته ای یه چیزی هم اون می گفت
بعدبغلم میکرد
فشارم می داد، اون قدر که عطرش با من می موند شب که می خواستم بخوابم بوی مامان میومد
بعد فوتش هم اون بو میومد
آروم خودمو بو می کنم هنوزم میاد، هنوزم هست، اصلن مگه میشه نباشه
پا میشم میگم
بسه
دیگه بسه
میرم تو اتاقش
بوسش می کنم
چشماش زیر پلک یه تکونایی میخورن
میگم پدر سوخته
همونجوری با چشای بسته میگه مامان این حرفی که گفتی بی تربیتی که نیست که؟
میگم پاشو، پاشو، ناهار آماده ست
بغلش می کنم
تو آغوشم بو میکشه منو، میگه مامان
میگم جانم
میگه خواب مامان جون رو دیدم داشت
بغلش میکنم سفت در آغوشم میگیرمش و میذارم بوی خوش منتقل بشه
میخنده و میگه به به
میگم مگه تو هم حس میکنی ؟
با تعجب میگه چی رو؟ چه بویی خوبی میاد از تو آشپزخونه !
داد میزنه: گیسو و مامان به پیش !
Melody
ژانویه 4, 2009

And games that never amount
To more than they’re meant
Will play themselves out
Falling slowly
sing your melody
I’ll sing along
Sahra
ژانویه 2, 2009

صوفی و کنج خلوت
- – سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد
- – بر بی هنر بهانه




