Scent of a mother
ژانویه 7, 2009

صبح بود که خوابید دیگه بیدارش نکردم گفتم بذار بخوابه فوقش تا ظهر میخوابه گشنش میشه،
میاد یه چرخی میزنه، یه اظهار گشنگی ای می کنه
میگه مامان!، حداقل صدام که میکنه.
تا ظهر این ور و اون ور رفتم و کارای خونه رو انجام دادم. حوالی 12 هم رفتم زیتون پرورده گرفتم که دوس داشت همیشه فکر میکردم بعد ازین که خدا اونو به من داد دیگه هیچی ازش نمی خوام .
آروم آروم لباسارو از تو هال جمع کردم، گفتم نکنه بیدار شه. رفتم سر غذا یه کم چشیدم و بعد دستامو شستمو نشستم پشت میز
حالا مگه نوشتنم میومد
میترسیدم
می ترسیدم
می ترسیدم؟
نه اسمش ترس نبود استادمون میگفت بهش بگین بی حوصلگی نبوغ
استادمون پیر بود و سپید موی، با همه دوست و شاد و شنگول
یادش بخیر دوران دانشجویی اینور اونور، کویر، دشت، جنگل
اصلن خود خود ناصرخسرو بودم ها ، روز و شب هم مامان شاکی
“کی گفته دختر اینجوری این وقت شب این موقع روز با این ریخت با اون شکل….”
می گفت و می گفت و وقتی تموم میشد پا می شدم پیشونیشو میبوسیدم، یه مامان گلمی چیزی هم می گفتم
اخماش باز میشد یه پدر سوخته ای یه چیزی هم اون می گفت
بعدبغلم میکرد
فشارم می داد، اون قدر که عطرش با من می موند شب که می خواستم بخوابم بوی مامان میومد
بعد فوتش هم اون بو میومد
آروم خودمو بو می کنم هنوزم میاد، هنوزم هست، اصلن مگه میشه نباشه
پا میشم میگم
بسه
دیگه بسه
میرم تو اتاقش
بوسش می کنم
چشماش زیر پلک یه تکونایی میخورن
میگم پدر سوخته
همونجوری با چشای بسته میگه مامان این حرفی که گفتی بی تربیتی که نیست که؟
میگم پاشو، پاشو، ناهار آماده ست
بغلش می کنم
تو آغوشم بو میکشه منو، میگه مامان
میگم جانم
میگه خواب مامان جون رو دیدم داشت
بغلش میکنم سفت در آغوشم میگیرمش و میذارم بوی خوش منتقل بشه
میخنده و میگه به به
میگم مگه تو هم حس میکنی ؟
با تعجب میگه چی رو؟ چه بویی خوبی میاد از تو آشپزخونه !
داد میزنه: گیسو و مامان به پیش !




