شاخساران
ژانویه 10, 2009

یه جاده ی طولانیه
پر از برف
انتهاش رو هم {حداقل} من نمی بینم
این از اون نمی بینمایی هست که تلاشم بکنم بازم نمی خوام ببینم
…
من، ما، انسان شاید از ته راه می ترسه
می ترسه
اوناییم که نمی ترسن خودشونو زدن به اون راه
بازیه یا بازی نیست این زندگی بالاخره
میرم جلو
اخوان دستش تو دستامه
با اون سیبیلایی که تو برف سپید تر از همیشه اند
میگم ببین مهدی خان
ببین چه کج بار خامش باری داره می باره
اخوان آرومه
.
میخوام بغلش کنم
پیرمرده دوست داشتنی ایه
عطاالله هم با ماست
اونم با ما راه میاد
از مولوی میگه
از شمس میگه از نزار قبانی از غزه از خیلی چیزا
منو نمیشناسه ولی برام تعریف میکنه
از عمق انسان بودنم دوستش دارم نه به واسطه شناختنش در این دنیا
با هم راه میرویم
یعنی من باز هم تنهام؟!
؟
درختارو یک به یک میبینیم
لخت و عورند
میگم اینا سردشون نمیشه؟
عطالله میگه و میگه
اون صدای منو نمیشنوه
میگه و میگه
اخوان ولی آروم نگاهم میکنه
تو ذهنم میاد “حرف زدن ظاهری لزوما” ارتباط گرفتن نیست، کلمنتاین! “
جای پاها مون رو برفا، خودشونو پیدا می کنند، شکل می گیرند
بزرگ می شن
حتی شاید راه می رن
احساس پدری میکنم نسبت به جای پام
…
پیرمرد خسته است
به دوش می گیرمش
باز هم راه می روم
شاید این بار با کوله باری از تجربه
دم دمای غروبه
این عطاالله نزار قبانی رو ول نمی کنه
از ابراهیم گلستان هم میگه
میگم خانواده خوبن ؟
میگه شکر
…
اون دور دورا، نه کلبه ای هست نه انتهایی
با ابن حال، داریم میریم
سردمون هم نیست
چراش دیگه با خدا
Is that Alright
!؟
صدا می آد
….
دیگه خسته شدم
عطا الله تو زحمتشو بکش
شرمنده به خدا
شرمنده
…
اخوان آروم زیر لب زمزمه می کرد
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
به کجامان میکشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
…
دیگه نمی دیدیم جلومونو
بادبرفی که شروع شده بود شدت گرفته بود
ولی نمی ترسیدیم
عطالله بود من بودم و اخوان
سه تا مرد گنده
میرفتیم
…
با خود گفتم یه استراحتی کنیم زیر اون درخت
همون که به جاده نگاه میکنه
اون که دیگه برگی نداره
همون
…
نشستیم
برگشتم به جاده ی برفی نگاه کردم
تو ذهنم داشت یه چیزایی می آمد
…
پهندشت برف پوشی راه من بود
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست
…
به خواب رفتیم
نه دور بود
نه دیر
عطاالله آرام گرفته بود
خستگی
در جسممون بود
ولی چرا چشمامون برق می زد؟!
…
سه تایی آروم گفتیم
اول اخوان بعد من بعد عطاالله
برف می بارید، برف می بارید، برف می بارید
….
دیگه نه
دیگه نه نیستم
حس میکنم که نیستم
این رو اخوان و عطاالله زودتر از من شاید حس کرده بودند
…
راه بود و چاه
ماه بود و انسان
و عمری دراز
.
و
…
؟!




