Melody
ژانویه 4, 2009

And games that never amount
To more than they’re meant
Will play themselves out
Falling slowly
sing your melody
I’ll sing along
Sahra
ژانویه 2, 2009

صوفی و کنج خلوت
- – سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد
- – بر بی هنر بهانه
آقا
دسامبر 21, 2008

دست هایم را بلند می کنم، یکی از راست، دیگری از چپ. حال دیگر می شناسمشان.
مادر میخندد. می گوید بگذار بزرگ شوی، مرد شوی، آقا شوی .
نگاهش می کنم
می خندم میگویم
مامان بابام مرد شده بود ؟ آقا شده بود؟
آقا را طوری می گویم که حتی پدر هم سرش را برمی گرداند.
می خندند.
می خندم.
می خندیم.
L’aube le soir ou la nuit
نوامبر 26, 2008
Words imply …
نوامبر 17, 2008
جوئل: لازم نيست از سکوت بترسی کلمنتاين. حرف زدن ظاهری لزوماً ارتباط گرفتن با بقيه نيست
کلمنتاين: (به خودش میگيرد) من اين طوری نيستم. میخوام تو رو بشناسم. من حرفای ظاهری نمیزنم. خدايا، مردم بايد حرفاشون رو بهم بزنن. صميميت يعنی اين. واقعاً از اينکه اينو بهم گفتی خيلی عصبانيم کردی
جوئل: (تسليم میشود) متاسفم. من خودم هيچ چيز جالبی تو زندگيم ندارم
کلمنتاين: جوئل تو دروغ گويي. شبيه يه اتاق در قفل اسرارآميزی. میخوام بعضی از اون خاطراتی که يه موقعهايی می نويسی رو بخونم
(کاملا صدايش يک نواخت میشود) اگه هيچ فکر يا ترس يا علاقه يا عشقی نداری، پس اون تو چی مینويسی؟
صحنه حالا ديگر محو میشود. عکس روی ليوان قهوه خوری محو شده
درخشش ابدی ذهن بی آلايش
نويسنده: چارلی کافمن
مترجم: آراز بارسقيان
Possibilities
نوامبر 14, 2008
Vow
اکتبر 30, 2008
همیشه ی همیشه که نه !
بعضی وقتا میتونی بیای پیشم ، اما یادت باشه قبلش باید حتما از مامانت اجازه بگیری
تمام تلاششو اون روز کرد تا بالاخره تسلیم شدم . گفتم اگه مامانت اجازه داد باشه
من تا اون لحظه حس خاصی نداشتم ولی وقتی اصرار بی حدشو دیدم مغزم تندی دوید و پشت قلبم پنهون شد قلبم یه پیغام برا چشمم فرستاد و به گرمی نگاهش کردم ولی مغزم اونقدرام بی دستو پا نبود که هیچ کاری نکننه .
آره گفتم ، گفتم که اگه مامانت اجازه داد.
تمام بعد از ظهرو به این فکر می کردم که واسه چی چشماش وقتی شرطمو می گفتم یه جورایی بود .
من بی عقل نه اینکه مغز ترسوم خودشو قایم کرده بود یادم رفته بود که اون مامان نداره و با پدربزرگش زندگی می کنه .
بعد از ظهر که خوابیدم بعد چای و کلوچه با مامان ، یه زنگی مامان زد به خونشون . گوشی رو داد به من و
منم گفتم : بی قید ، بی شرط ، اگه مامانم اجازه داد قبوله . همینو بس .
گوشیو تندی گذاشتم . منو مامان به هم یه نگاهی کردیم .هر دو زدیم زیر خنده و بلند گفتیم
بی قید بی شرط بی مغز اضافه
Trois versions de la vie
اکتبر 29, 2008
The Merciful The Compassionate
سپتامبر 27, 2008
تصویر از بابک تقی زاده سایت عکاسی
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرهامثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش استتا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفردر ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست
!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت
….
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر
….
قيصر امين پور
شکر شکن
جولای 21, 2008
نفس نفس صبح است و راه راه عدم










