آقا
دسامبر 21, 2008

دست هایم را بلند می کنم، یکی از راست، دیگری از چپ. حال دیگر می شناسمشان.
مادر میخندد. می گوید بگذار بزرگ شوی، مرد شوی، آقا شوی .
نگاهش می کنم
می خندم میگویم
مامان بابام مرد شده بود ؟ آقا شده بود؟
آقا را طوری می گویم که حتی پدر هم سرش را برمی گرداند.
می خندند.
می خندم.
می خندیم.




